من؟ سیاه و مچاله....تو؟ لاشخور و منتظر....
و خدایی که در این نزدیکی است............
فردا های بسیاری از ما گریخته اند.
حسی
بر درگاه خیال خوشم
پلک می زند.
هی کوچه ی حاشا!
پنهان کن
نگاهم را.....
" رها "
اونوقت تازه یاد می گیری زیر بارون خدا چتر بگیری و
فرار کنی از بوی گند ادرار دیگران وای خدا خیسم کن خیس........
من هم می میرم
اما نه مثل غلامعلی که ازدرخت به زیر افتاد
پس گاوان از گرسنگی ماغ کشیدند
و با غیظ ساقه های خشک را جویدند
چه کسی برای گاوها علوفه می ریزد؟
من هم می میرم
اما نه مثل گل بانو
که از سر زایمان مرد
پس صغری مادر برادر کوچکش شدو به مدرسه نرفت
چه کسی جاجیم می بافد؟
من هم می میرم
اما نه مثل حیدر
که از کوه پرت شد
پس گرگها جشن گرفتند
و خدیجه بقچه های گلدوزی شده را
در ته صندوقها پنهان کرد
چه کسی اسبهای وحشی را رام می کند؟
من هم می میرم
اما نه مثل فاطمه از سرما خوردگی
پس مادرش کتری پر سیاوشان را
در رود خانه شست
چه کسی گندم به خرمن جا می اورد؟
من هم می میرم
اما نه مثل غلامحسین
از مارگزیدگی
پس پدرش به دره ها و رود خانه های بی پل نگاه کرد و گریست
چه کسی آغل گوسفندان را پا ک می کند؟
من هم می میرم
اما در خیابانی شلوغ
در برابر بی تفاوتی چشم های تماشا
زیر چرخهای بی رحم ماشین
ماشین یک پزشک عصبانی
وقتی از بیمارستان دولتی بر می گردد
پس دو روز بعد
در ستون تسلیت روزنامه
زیر یک قطعه عکس ۴*۶خواهند نوشت
ای انکه رفته ای ...
"چه کسی سطلهای زباله را پر می کند"
سلمان هراتی
گفتی برایم از طول جاده
گفتم می آیم پای پیاده
گفتی سفر را ره توشه گفتم
یک تکه نان و یک جو اراده
در کوله بارت یک تکه نان
در کوله بارم یک عشق ساده
وقتی گذشتی از پیچ جاده
دیدی رفیقت از پا فتاده
من مرده بودم در بی نصیبی
تو رفته بودی پای پیاده
بر سنگ قبرم حک کرده بودند
یک مرده نان یک بی اراده
شاعر؟؟؟
+